داشت به صدای توضیحات خودش گوش می داد،بیست و پنج سال قبل در اتاق نشیمن خیابان وست اِند:"آخه مادر اگه من نتونم تو بازیگری موفق بشم خب بازم می تونم برگردم سراغ درس"
اما مادرش می ترسید که او خودش را نابود کند.گفت:"ویلکی، اگه بخوای پزشکی بخونی،بابا می تونه کارو واسه ات آسون کنه." از این یادآوری احساس خفگی بهش دست داد.
"من طاقت بیمارستان رو ندارم.تازه ممکنه یه اشتباهی بکنم و به یکی صدمه بزنم یا حتی یه مربضی رو بکشم.نمی تونم اینو تحمل کنم.تازه،من مخ این کارها رو ندارم."
بعد مادرش مرتکب اشتباه اسم بردن خواهرزاده اش شد،آرتی پسرخاله ویلهلم،که دانشجوی نمونه کلمبیا در ریاضیات و زبان بود ... آرتی زبان هایش را دوست داشت و به خاطر آن ها زندگی می کرد،یا اینکه او هم ته دلش رند و بدبین بود؟این روزها خیلی ها رند و بدبین بودند.هیچ کس راضی به نظر نمی رسید،ولی ویلهلم خصوصاً از رندی و بدبینی آدم های موفق وحشت داشت. رندی و بدبینی برای همه شده بود نان و آب.کنایه زدن هم همین طور.شاید کاری اش نمی شد کرد. شاید حتا واجب هم بود. ویلهلم اما،بدجوری ازش می ترسید.هر وقت در پایان روز از توان می افتاد، می گذاشت پای رندی و بدبینی. همه اش شده پرداختن به کار دنیا. همه اش ریاکاری. او از کلمات گوناگونی برای بیان این تأثیر استفاده می کرد. بزدلی! کثافت! خفگی! در دلش فریاد می زد. سگ دو! کلاه برداری! آدمکشی! به نرخ روز نان خوردن! ای گداها!
دم را دریاب/سال بلو/ترجمه: بابک تبرایی/ نشر چشمه

