تبليغاتX
سینمابلاگ

 

داشت به صدای توضیحات خودش گوش می داد،بیست و پنج سال قبل در اتاق نشیمن خیابان وست اِند:"آخه مادر اگه من نتونم تو بازیگری موفق بشم خب بازم می تونم برگردم سراغ درس"

اما مادرش می ترسید که او خودش را نابود کند.گفت:"ویلکی، اگه بخوای پزشکی بخونی،بابا می تونه کارو واسه ات آسون کنه." از این یادآوری احساس خفگی بهش دست داد.

"من طاقت بیمارستان رو ندارم.تازه ممکنه یه اشتباهی بکنم و به یکی صدمه بزنم یا حتی یه مربضی رو بکشم.نمی تونم اینو تحمل کنم.تازه،من مخ این کارها رو ندارم."

بعد مادرش مرتکب اشتباه اسم بردن خواهرزاده اش شد،آرتی پسرخاله ویلهلم،که دانشجوی نمونه کلمبیا در ریاضیات و زبان بود ... آرتی زبان هایش را دوست داشت و به خاطر آن ها زندگی می کرد،یا اینکه او هم ته دلش رند و بدبین بود؟این روزها خیلی ها رند و بدبین بودند.هیچ کس راضی به نظر نمی رسید،ولی ویلهلم خصوصاً از رندی و بدبینی آدم های موفق وحشت داشت. رندی و بدبینی برای همه شده بود نان و آب.کنایه زدن هم همین طور.شاید کاری اش نمی شد کرد. شاید حتا واجب هم بود. ویلهلم اما،بدجوری ازش می ترسید.هر وقت در پایان روز از توان می افتاد، می گذاشت پای رندی و بدبینی. همه اش شده پرداختن به کار دنیا. همه اش ریاکاری. او از کلمات گوناگونی برای بیان این تأثیر استفاده می کرد. بزدلی! کثافت! خفگی! در دلش فریاد می زد. سگ دو! کلاه برداری! آدمکشی! به نرخ روز نان خوردن! ای گداها!

دم را دریاب/سال بلو/ترجمه: بابک تبرایی/ نشر چشمه

+ نوشته شده توسط محمدعلی خبیر در دوشنبه 1390/03/16 و ساعت 15:37 |

همه سرنده های اصیل، چه اسکی بازها و چه موج سوارها اسکی روی آب را ناسزایی به مقدساتشان تلقی می کردند. اگر قرار باشد آدم با یک طناب دنبال یک موتور کشیده شود، چرا نرود خدمت سربازی، یا چرا نرود در یک دانشگاه اسم بنویسد؟ مثل آنهایی که عوض چیزهایی که طبیعت باید به آنها داده باشد به یک اتومبیل هشت سیلندر یا یک قایق دو موتوره چهل اسب احتیاج دارند. اگر یک دختر را با یکی از این قایق ها به دریا ببرند خود به خود لنگش را برایتان باز می کند. با این قایقها هر بچه ننه ای دون ژوان می شود. باگ مورن حق دارد. می گوید تمدن ما تمدن دست خر پلاستیکی است. هیچ چیزیش طبیعی و صادقانه نیست. همه چیز مصنوعی است و نقش بازی می کند. اتومبیل، کمونیسم، میهن پرستی، مائو، کاسترو، اینها همه همان ذکر مصنوعیند.

خداحافظ گاری کوپر/ رومن گاری/ مترجم: سروش حبیبی/ انتشارات نیلوفر

+ نوشته شده توسط محمدعلی خبیر در چهارشنبه 1390/01/24 و ساعت 2:50 |

تارانتینو: هر وقت سعی می کنی خون را واقع بینانه نشان بدهی، ابزورد و اپرایی به نظر می آید. مردم هی به خون ریزی تیم راث در سگ های انباری گیر می دهند، ولی این واقعیت است. اگر کسی به شکمش تیر بخورد، اینطوری می میرد. آن ها را در یک نقطه اتاق که بگذارید، دورشان استخر درست می شود. ممکن است دیوانه وار به نظر بیاید، ولی حقیقت است و چون به دیدن حقیقت عادت ندارید، به نظر غلو شده می آید. در قصه های عامه پسند جمله ای بین جولز و جیمی گفته می شد که فیلمبرداری اش نکردیم. جیمی می پرسد چه بلایی سر ماشین آمده و جولز می گوید:«جیمی، اگه توی یه ماشین بودی و می خواستی  از فاصله نزدیک با یه تفنگ نه میلیمتری به یه هندونه شلیک کنی، می دونی چی می شد؟»

-          «نه، چی؟»

-          «همه جا هندونه ای می شد!»

هر چند که برای من یک پای مسئله در زندگی واقعی است، ولی یک پای دیگرش هم در مانتی پایتن ( یک گروه شش نفره کمدی که در اواخر دهه ۶۰ در انگلستان به اوج شهرت رسید) است. با مزه است.

منبع: سینمای کوئنتین تارانتینو/ پال ای وودز/ ترجمه: افشین ابراهیمی/ نشر چشمه

 

+ نوشته شده توسط محمدعلی خبیر در دوشنبه 1390/01/08 و ساعت 19:53 |

صدای سگ آزار دهنده بود. جوری در سرم می پیچید که آرواره هام را قفل می کرد. دلم می خواست از آن تکه ی آخر بی دغدغه ام بگذرم، و نمی شد. خدایا، این صدا از کجاست؟ سگی دنبال مان کرده که ما را از خاک پدری بیرون کند و بعد آرام بگیرد؟

گفتم:«می دانستی در مرزها همیشه صدای سگ می آید؟»

فرشاد بیش تر به من نزدیک شد:«یعنی خیلی فاصله داریم؟»

«نمی دانم. فقط شنیده ام که برای تعیین خط مرزی به صدای سگ های مرز گوش می دهند. آنجا که صدا اوج بگیرد مرز است. سیم خاردار می کشند و اسمش را می گذارند مرز.»

نفله و کلافه بودم. صدای سگ در سرم هیاهو می شد، و در شقیقه هام می کوبید.

 از فصل دوم رمان تماماً مخصوص/ عباس معروفی/ نشر گردون برلین

+ نوشته شده توسط محمدعلی خبیر در یکشنبه 1389/12/29 و ساعت 2:40 |