وقتی مرد غم داره،یه کوه درد داره[1]

محمدعلی خبیر: فاصلهی زمانی میان فیلمهای اولیهی کیمیایی همانند قیصر(1348)،رضاموتوری(1349)،گوزنها(1354) و بالاخص داشآکل(1350) (به این دلیل داش آکل که تاریخ وقوع داستان انسان آن روز را با دوگانگی ارزشها مواجه میسازد) و فیلم تازه به نمایش درآمدهاش، محاکمه در خیابان این امکان را فراهم کرده تا مفاهیمی نظیر عشق،نفرت، خیانت و غیرت را در دوران مختلف اجتماعی با یکدیگر مقایسه کنیم.
اگر بپذیریم که دوران مختلف تاریخی و اجتماعی هر جامعهای به یکدیگر پیوسته است، آنگاه به راحتی میتوان شباهتها و تفاوتهای دو فیلم، نظیر داش آکل و محاکمه در خیابان را به همدیگر بررسی کرد. این مقایسه زمانی اهمیت مییابد که در مضمون هر دوی آنها ردپایی از مرحلهی گذار از یک پیکربندی اجتماعی و فرهنگی به پیکربندی دیگری پیداست.
جایگاه شهر در هر دو فیلم مهم است. داستان داش آکل در شیراز رخ میدهد. شیراز به خودی خود جایگاهی است برای تقابل میان تاریخ، فرهنگ و مذهب در آن عصر. همانطور که در بیست و هفتمین فیلم کیمیایی بر جایگاه و حضور شهر تهران تأکید میشود. گمان میکنم داستان این فیلم به این خاطر در این شهر شلوغ به وقوع میپیوندد که تهران این سالها شهری است مهاجرپذیر و این موضوع تقابل فرهنگی میان آدمهایی که در این شهر زندگی میکنند را افزایش میدهد. شخصیتهایی که از دل خیابانهای پرترافیک این شهر بیرون کشیده شده و نشان داده میشوند، آدمهایی هستند که در یک جامعهی خاص زندگی میکنند. این خاص بودن به این خاطر است که اجتماع دچار یک سرگردانی و وارونگی شده است.)همانند نمایی از خیابان که دچار وارونگی میشود و انگار چهرهی وارونهی شهر را به تصویر میکشد) این جامعه نه سنتی است و نه مدرن. مثل تمام جوامع بشری که نه مطلقاً سنتی باقی میماند و نه به طور کامل مدرن میشود. در تهران امروز، مدرنیته به شکل مطلق نتوانسته ناقض سنت شود. اما در طول زمان توازن در ترتیبات اجتماعی این شهر دستخوش تغییر شده است و در جایگاههای مختلف حالتی بر حالت دیگر توفیق بیشتری یافته است.(منظور از واژهی مدرن معادل معاصر و امروزی نیست بلکه منظور نوعی پیکربندی اجتماعی و فرهنگی است که در مدت زمانی طولانی ویژگیهایی بر خود یافته است). شاید از این روست که حبیب (حامد بهداد) به امیر(پولاد کیمیایی) میگوید:«دختره با پسره اینجا دعواش شده بود، میگفت غیرت و ناموس بازی داره باز مد میشه. ما چیکار کنیم که هیچ وقت از مد نمیافتیم» بر این شهر زمانی طولانی گذشته و ارزشها و هنجارهای امروز با دیروز تفاوتهای چشمگیری پیدا کرده است.
به همین خاطر در هر دو فیلم یادشده، شهر تبدیل میشود به جایی برای ستیز میان دوگانگی مفاهیم و این جدال در خدمت انتقال مفهومی برمیآید که با درونمایهی هر دو داستان همخوانی دارد.
رنگ تصاویر در هر دو فیلم نیز به انتقال مفهوم کمک میکند. وقتی کیمیایی داش آکلش را میساخت، این امکان برای او وجود داشت که فیلم را به صورت رنگی فیلمبرداری کند. اما او تعمداً فیلمش را سیاه و سفید میسازد که تأکید کند در شخصیت داشآکل نوعی تاریکی وجود دارد. این تاریکی همان چیزی است که باعث سرگردانی و بههم ریختن داشآکل میشود. او اگر میتوانست از این تاریکی جدا شود خود را با محیطش سازگار میکرد، از آرمانهایش جدا میشد و در حقیقت، دیگر داستانی شکل نمیگرفت. در فیلم محاکمه در خیابان نیز ما با جنسی از رنگ مواجه میشویم که میان وجود و عدم وجودش سرگردانیم. درست نمیدانیم فیلم سیاه و سفید است یا رنگی! به همین علت با چیزی میانی طرف هستیم که هم هست، هم نیست. شاید این رنگ، رنگ رخسار جامعهای است که مرحلهی گذارش را از یک دوران به دوران دیگر طی میکند. یکجور زایمان و فارغ شدن است انگار.
شاید مقایسهی خصیصههای شخصیتهای داشآکل و محاکمه در خیابان یک قیاس معالفارق باشد، اما بازشماردن آنچه در آنها وجود دارد شاید بتواند تفاوتهای آرمانگرایان را در فیلمهای کیمیایی عیان سازد.
داش آکل لوطی محلهی سردزک داستان صادق هدایت و چهارمین فیلم مسعود کیمیایی، آدمی است که به تعبیر فیلمساز میتوان یک دوره را به او تکیه داد.
داشآکل به عنوان نمایندهی تیپی از جوانمردان و لوطی مسلکان یک آزادمرد است و دوست ندارد که هیچ چیز مانند زن و بچه که تعهدآور است، او را پابند خویش کنند و آزادیاش را از او بگیرند. او یکه و تنها زیسته و اینگونه بار آمده است. اما عشق مرجان او را پاگیر میکند. او وقتی در خانهی حاجی به آینه نگاه میکند میگوید: «خوب کاری نکرد، دست و پام تو زنجیر گیر کرد.» در جایی از فیلم محاکمه در خیابان راننده تاکسی هم به امیر میگوید:«میخندی؟باید گریه کنی. رفتی تو لونه» شاید این رفتن تو لونه اشارهای باشد بر این که امیر هم پابند خواهد شد. اما امیر جوان هم یکه و تنها بزرگ شده. او نیز لوطی مسلک است. اما اوجفت شدن را از دست دادن یکه سواری و از دست دادن آزادگی نمیپندارد. او مردانگی را یک کیفیت در کنار یک جنسیت میپندارد و از همین رو تصور میکند، وارد شدن یک زن به زندگی اش نهتنها خللی در آزادگیاش بوجود نمیآورد بلکه مرجان میتواند توازنی میان زندگیاش ایجاد کند و به آن سر و سامان دهد.
شخص داشآکل میداند که دورانش به سرآمده و از این رو خود را برای مواجهه با مرگ آماده میکند و در واقع وقتی او تصمیم می گیرد با کاکا رستم درگیر شود، خود را آماده پذیرش مرگ میکند چرا که آزادیاش را در رها شدن از زندگی مییابد. در محاکمه در خیابان نیز شخصیت نکویی(محمدرضا فروتن) تنها شخصیت بازمانده از گذشتهی باشکوه فیلمهای کیمیایی است. او مثل قدیمها لباس میپوشد و هنوز در وجودش غیرت حضور دارد. سکانس معرکهی درگیری او با شریکش (محمد مؤید) نه تنها ما را یاد فیلم رضا موتوری میاندازد بلکه شباهتهایی هم به دعوای داشآکل و کاکا رستم دارد. وقتی شریک نکویی وارد خانهی او میشود، فروتن در حمام است. انگار حمام کردن او بسان غسل کردن برای کسی است که می خواهد به استقبال مرگ رود و این او است که هوس کرده یه جوری کلکش کنده شود. پهلوی نکویی مثل داشآکل شکافته میشود و او نیز از این رهایی راضی است و خطاب به ضارب میگوید:« از این دنیایی که تو توش زندگی میکنی بدم میاد...بهتره تو منو بکشی تا از کثافتی مثل تو رد شم». نه نکویی و نه داشآکل هیچکدام کشته شدهی قاتل نیستند.آنها بواسطهی روح بلندشان، کشتهی عشقند.
از این رو نباید با قول ظاهر اتفاقات را در این دو داستان خورد. در روابط بین شخصیتهای بیست و هفتمین فیلم کیمیایی نوعی وارونگی وجود دارد. گرچه نکویی چاقو میخورد و به ظاهر خیانت این بار بر عشق چیره میشود اما با دستگیر شدن شریک در فرودگاه و بازگشتن نسیم و پسرش به خیابان، همه چیز وارونه میشود. مثل همان چیزی که در داستان موازیاش یعنی قصهی امیر و مرجان و عبد به شکلی دیگر بر آن سه میگذرد. امیر تصور میکند که پیروزمندانه به سراغ مرجان بازگشته است اما وقتی عبد عکس مرجان را در اتومبیلش نگاه میکند و با او خداحافظی میکند، دوباره قضاوتهایمان وارونه میشود.
[1] - دیالوگی از فیلم داشآکل
مرد سیندرلایی خانه ی ابدیت سبز باد.

خبرگزاری ایرنا-محمدعلی خبير، کارشناس فيلم و سينما با نقد و بررسي فيلم پابرهنه در بهشت از سه بعد فيلمنامه، کارگرداني و بازيگران گفت: اين فيلم به جنبه رحمانيت دين اشاره مي کند که با نگاه ديني بهتر مي توان با انسانها ارتباط برقرار کرد.
وي افزود: يحيي که نام قهرمان داستان نيز هست خود به معناي "زنده شده و تعميد دهنده" است که اين معنا با ويژگي شخصيتي قهرمان داستان، مطابقت دارد....
چگونه با یک گربه باران زده خودتان را در دل یک زن جا کنید!

محمدعلی خبیر:داستان کوتاه گربه زیر باران داستان نسلی است که الگوی مناسبی برای روابط موفق با یکدیگر ندارد.این نسل برای یافتن رابطه موفق نه به دوره والدینش می تواند رجوع کند(طرز زندگی آنها متفاوت بوده است) و نه در پی یافتن مهارتهای جدید برای زندگی است.از این رو این نسل یک نسل سرگردان است.
داستان اینگونه آغاز میشود:" تنها دو آمريکايي در هتل بودند. هيچکدام از آدمهايي را که توي پلکان، در سر راه خود به اتاقشان يا موقع برگشتن از آن، ميديدند نميشناختند."
گربه زير باران تصويري است از تنهايي و بي پناهي انسان در دنياي مدرن و به خصوص در جامعه آمريكا. عدم شناخت از همسایگان و کوتاهی مرد در میل به هم سخنی با همسرش یکی از مصادیق مهم عدم ارتباط در این داستان است.این موضوع یکی از دلایل مهم شکست میان زوجهای نسل جدید به شمار میرود.تحقیقات علمی نشان میدهد که مادران ما به خاطر به دنیا آوردن فرزندان زیاد و دمخور شدن با زنان همسایه کمتر دچار سرخوردگی و انزوا میشدند.
در ادامه داستان راوي به توصيف چشم انداز باغ ملی كه از پنجرهي اتاق زوج آمريكايي ديده ميشود میپردازد و در این میان از جزئیات بنای یادبود جنگ میگوید.به نظر میرسد،جنگ چندی است که به پایان رسیده است.حضور زوج آمریکایی در فصلی غیرتوریستی در هتلی ایتالیایی تا حدودی احتمال اینکه مرد یک سرباز آمریکایی حاضر در جبهه ایتالیا بود را قوت میبخشد.
آنتونی گیدنز در کتاب جامعه شناسیاش،جنگ را عملی مردانه میخواند و معتقد است جنگ بیشتر از آنکه مربوط به زنان باشد،به مردان ارتباط دارد.وی با اشاره به وظیفه مردان برای تشکیل ارتشها در طول تاریخ،تاکید میکند که مردان در هنگام وقوع جنگ ارزشهای جنگجویانه و ماجراجویی را به خانوادهاشان ترجیح می دهند.این عمل مردان به یگانگی روح جمعی و احساس یکپارچگی با افرادی غیر از خانواده در تعقیب هدفهای مشترک می انجامد.
در ادامه داستان مرد را می بینیم که روی تخت نشسته و کتاب می خواند. زن باران را نگاه می کند و بعد گربه ای را که زیر باران درحال خیس شدن است. زن به یک باره و بی هیچ دلیلی دلش برای گربه می سوزد .مرد با وجودی که کاملاً مهربان است ولی بی اعتنا کتاب می خواند.زن به دنبال گربه پایین می رود و از رفتار محترمانه و چهرۀ سالخورده و جدي مرد هتلدار و از دستهاي بزرگش خوشش میآید.
تحقیقاتی که در سال 1962 توسط جمعی از دانشمندان انجام گرفت،نشان داد که یک فرد جذب کسی میشود که معیارها،علایق،تفکرات و ذهنیات مشابه وی داشته باشد.از این رو وقتی انسان با کسی مواجه میشود که از لحاظ روحی،عاطفی و اندیشه شبیه اوست،با او رابطه برقرار میکند.ولی باید در نظر داشت که شباهت بسیار زیاد گاهی خسته کننده است.از این رو ممکن است مردی آرام و سر به زیر،جذب زنی پر جنب و جوش شود و یا احتمال دارد زنی نگران و مضطرب در دام عشق مردی بی خیال و خونسرد بیفتد.بدون شک دلیل علاقه زن به مرد هتلدار نیز وجود تضادهای میان مرد هتلدار،همسرش و البته خودش است.
بر میگردیم به داستان.زن که موفق به یافتن گربه نشده است دوباره به اتاق بر میگردد و با حرفهای بی سر و ته سعی می کند توجه مرد را به خود جلب کند.مرد همچنان بی اعتناست. از لابهلاي ديالوگها نوع زندگي زن و مرد آمريكايي معلوم ميشود. شوهر اهل مطالعه است و زن نه. شوهر از تجمل بدش ميآيد و زن آرزوي زندگي اشراف مآبانه دارد. وضع ماليشان احتمالاً زياد خوب نيست. زن تنهاست. از شوهرش دور است. جورج او را نمي فهمد و براي آرزوهايش ارزش و احترام قائل نميشود.
زن در طول داستان اصرار دارد که گربه اي داشته باشد.او برای گربه زیر باران دلسوزی میکند.اما براستی دل زن برای گربه زیر باران میسوزد؟به نظر میرسد زن و گربه هر دو تنهایند.به واقع گربهی زیر باران مثل زن تنها در خانه است. وجود گربه میتواند زنانگی زن را تقویت کند.اصلاً چرا زن با دیدن رفتار محترمانه مرد هتلدار لذت می برد؟ چون بر خلاف شوهر این مرد هتلداراست که به زن بودن زن توجه نشان می دهد. اما مرد همين موي كوتاه زن را دوست دارد . مرد کاملاً از نیاز همسرش دور است .
زن در داستان گربه زیر باران،همانند خیلی از زنهای دیگر،با ادراک زیاد خود انتظار دارد که همسرش منظور او را از کلام و ایما و اشارهاش بفهمد و نیازش را حدس بزند،این کاریست که یک زن دیگر به راحتی میتواند انجام دهد ولی برای یک مرد کار سادهای نیست. زن در داستان مذکور اصرار دارد گربه اي داشته باشد.در حقیقت اين اصرار زن به داشتن گربه را مي توان به همجنس خواهيهاي زن نسبت داد.(با توجه به ویژگیهای زنانهای که به گربه نسبت میدهند).توجه داشته باشید که زنان در سراسر دنیا با توجه به تواناییهایشان گمان میکنند که مردانشان خواسته و نیاز آنها را میدانند و وقتی انتظارشان برآورده نمیشود همسرانشان را متهم به بیاحساسی و بیذوقی میکنند.تحقیقات ثابت کرده است که مردان،از نظر خواندن ذهن دیگران بسیار ضعیفند.زنان بر خلاف مردان مشکلاتشان را در ذهنشان نمیتوانند بایگانی کنند و از همین رو آنها را در مغزشان میچرخانند.تنها راهی که یک زن میتواند از دست افکارش خلاص شود،صحبت کردن دربارهی آنهاست.بنابراین وقتی در این داستان زن شروع به صحبت کردن با همسرش میکند،مقصودش رها شدن از دست مسایل و مشکلاتش است. وقتی خدمتكار در ميزند و گربهاي را از طرف مدير هتل به زن تقديم ميكند در مییابیم که احساس مدير هتل چيزي بيشتر از احترام براي جذب مشتري است. او با وجود غريبگياش با زن همدلي و همدردي ميكند.وقتی پای همدلی و عوالم آن به میان میآید،زنان مشکلی ندارند،اما بسیاری از مردان به اشکال میخورند و بنابراین خود را متقاعد میکنند که در هر زمان و هر مکان آمادهی ارایه عشق هستند.مهارتهای احساسی مرد(یا فقدان آنها)نقش مهمی در آمادگی زن دارد.مثلاً آماده کردن یک محیط دلچسب،مهیا کردن غذا،یا اهدا کردن گل و... جز راه حلهای امتحان شدهای هستند که از 5000سال قبل تاکنون موفق به جا کردن مردان در دل زنان شدهاند.به اینها بیفزایید راه حل آقای مدیر هتل را!
منابع:
- بهترین داستانهای کوتاه ارنست همینگوی/ترجمه:احمد گلشیری/انتشارات نگاه
- چرا مردان گوش نمیدهند و زنان نمیتوانند نقشه بخوانند/نوشته:باربارا و آلن پیز/ترجمه:ناهید رشید و نسرین گلدار/نشر آسیم
-مقاله "زنان و جنگ به روایت سینما"/نوشته:معین ابطحی/سایت فیروزه

